حكيم ابوالقاسم فردوسى

1066

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو دانا ترا دشمن جان بود * به از دوست مردى كه نادان بود توانگر شد آن كس كه خشنود گشت * بد و آز و تيمار او سود گشت بآموختن گر فروتر شوى * سخن را ز دانندگان بشنوى بگفتار گر خيره شد راى مرد * نگردد كسى خيره همتاى مرد هران كس كه دانش فرامش كند * زبان را بگفتار خامش كند چو دارى بدست اندرون خواسته * زر و سيم و اسبان آراسته هزينه چنان كن كه بايدت كرد * نشايد گشاد و نبايد فشرد خردمند كز دشمنان دور گشت * تن دشمن او را چو مزدور گشت چو داد تن خويشتن داد مرد * چنان دان كه پيروز شد در نبرد مگو آن سخن كاندر و سود نيست * كزان آتشت بهره جز دود نيست مينديش از ان كان نشايد بدن * نداند كس آهن به آب آژدن فروتن بود شه كه دانا بود * بدانش بزرگ و توانا بود هران كس كه او كردهء كردگار * بداند گذشت از بد روزگار پرستيدن داور افزون كند * ز دل كاوش ديو بيرون كند بپرهيزد از هرچ ناكرد نيست * نيازارد آن را كه نازرد نيست بيزدان گراييم فرجام كار * كه روزى ده اويست و پروردگار از ان خوب گفتار بوزرجمهر * حكيمان همه تازه كردند چهر يكى انجمن ماند اندر شگفت * كه مرد جوان آن بزرگى گرفت جهاندار كسرى درو خيره ماند * سرافراز روزى دهان را بخواند بفرمود تا نام او سر كنند * بدانگه كه آغاز دفتر كنند ميان مهان بخت بوزرجمهر * چو خورشيد تابنده شد بر سپهر ز پيش شهنشاه برخاستند * برو آفرينى نو آراستند بپرسش گرفتند زو آنچ گفت * كه مغز و دلش با خرد بود جفت زبان تيز بگشاد مرد جوان * كه پاكيزه دل بود و روشن روان چنين گفت كز خسرو دادگر * نپيچيد بايد بانديشه سر كجا چون شبانست ما گوسفند * و گر ما زمين او سپهر بلند نشايد گذشتن ز پيمان اوى * نه پيچيدن از راى و فرمان اوى بشاديش بايد كه باشيم شاد * چو داد زمانه بخواهيم داد هنرهاش گسترده اندر جهان * همه راز او داشتن در نهان مشو با گراميش كردن دلير * كز آتش بترسد دل نرّه شير اگر كوه فرمانش دارد سبك * دلش خيره خوانيم و مغزش تنك همه بد ز شاهست و نيكى ز شاه * كزو بند و چاهست و هم تاج و گاه سر تاجور فرّ يزدان بود * خردمند ازو شاد و خندان بود از آهرمنست آن كزو شاد نيست * دل و مغزش از دانش آباد نيست شنيدند گفتار مرد جوان * فرو بست فرتوت را زو زبان پراگنده گشتند زان انجمن * پر از آفرين روز و شبشان دهن [ بزم دوم شاه نوشين روان با بزرگمهر و موبدان ] دگر هفته روشن دل شهريار * همى بود داننده را خواستار